فیلم «خیابان جمهوری» داستان زنی است که نه در مسیر رهایی، بلکه در چرخهی فرسایندهی بقا دستوپا میزند؛ بقایی که خود به شکلی دیگر از مرگ شبیه است. زنِ فیلم نه انتخاب دارد، نه افق و نه حتی توهم نجات.
جهان روایت چنان در بدبختی مطلق غرق است که تماشاگر پس از مدتی نه همدلی، بلکه نوعی دلزدگی را تجربه میکند؛ تلخیای که از حد نمایش واقعیت عبور میکند و به تکراری خستهکننده بدل میشود.
اما مسئله تنها به خود این فیلم محدود نمیماند . خیابان جمهوری ادامه مسیری آشنا در سینمای ایران است؛ مسیری که بارها تصویر زنِ رنجکشیده و لهشده را بازتولید کرده است. زنی که همواره قربانی شرایط است، بدون امکان کنش، بدون حق تصمیم و بدون فرصت تغییر. این تصویر آنقدر تکرار شده که دیگر نه افشاگر است و نه جسور؛ بلکه به کلیشهای امن تبدیل شده که فیلمساز با پناه بردن به آن، از خلق روایتهای تازه میگریزد.
سؤال اساسی اینجاست: آیا هنوز هم نمایش زنِ بدبخت، بهتنهایی به معنای نقد اجتماعی است؟ یا سینما به عادت کردن به این تصویر، خود به بخشی از همان بنبست بدل شده؟ مسئله حذف رنج زنان نیست، بلکه نحوهی نمایش آن است؛ رنجی که هیچگاه به آگاهی، پیچیدگی یا تحول شخصیت منجر نمیشود و زن را صرفاً به ابزاری برای حمل تلخی بدل میکند.
این نگاه در ریتم فیلم نیز بازتاب پیدا میکند. ریتم کند و کشدار خیابان جمهوری نه به تعمیق فضا کمک میکند و نه به درگیر شدن تماشاگر. تکرار موقعیتها و مکثهای طولانی، بهجای آنکه مخاطب را به جهان شخصیت نزدیکتر کند، فاصلهای سرد میان او و روایت ایجاد میکند. کندی ریتم، بهجای آنکه انتخابی آگاهانه باشد، امتداد همان تلخی یکنواختی است که تصور میکند هرچه روایت سنگینتر و کندتر باشد، اثرگذارتر خواهد بود.
در نهایت، وقتی فیلم فاقد فراز و فرود است و هیچ روزنهای حتی کوچک برای تغییر یا کنش ایجاد نمیکند، حتی تلخی هم قدرت خود را از دست میدهد.
زنِ خیابان جمهوری نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ بلکه صرفاً یک «موقعیت» است. بدنی برای حمل رنج. و شاید دقیقاً همینجاست که باید پرسید: آیا وقت آن نرسیده برخی سینماگران ما بهجای تکرار بدبختی، شجاعت ساختن تصویری تازهتر، پیچیدهتر و انسانیتر از زن را امتحان کنند؟
هانیه خاوری